امروز وقتی اون خانومه تو دهکده داشت نامه انصرافمو تایپ میکرد یه لحظه جو ناراحتی و پشیمونی گرفت منو و قیافم حزن الود شد![]()
بعد گرفتن نامه یهویی یاد یه جوک افتادمو زدم زیر خنده با خودم میگفتم تو ادم بشو نیستی...
سریع خودمو رسوندم به دانشکده تو راه داشتم موتورو ازمایش میکردم که بزنم به تخته بزنم به تخته ...مثل چیز این چیه اسمش؟؟؟...بیخیال مثل یه حیوون تند رو
راه میرفت ...
وقتی رسیدم دانشکده سریع از اموزش برگه جمع اوری امضاها رو گرفتم و شروع کردم به گرفتن امضاها
وقتی رفتم کتابخونه گفتن کارتتو بده منم داشتم هویجوری نگاش میکردم![]()
چی هست به خدا من ندارم من کلا دو تا کتاب از کتاب خونه گرفتم اونم کتاب خونه محل بود حدودای سال ۶۹یا۷۰ اونم جک ولوبیای سحر امیز بود یکیشم سنرتی پی تی که دوتاش تو کیفم بود اونم با لباسام انداختم تو ماشین لباس شویی....![]()
امضاشو گرفتم نوبت سلف شد رفتم پرسیدم:اقا تا کی هستید
گفت چطور؟
گفتم :میخوام امضا بگیرم
گفت بده الان امضا کنم
یه بغضی کردمو گفتم میخوام اخرین ناهارو تو دانشکده بخورم![]()
اونم دلش سوخت و با یه صدای اروم گفت باشه عزیزم برو بیا![]()
اخرین ناهار من تو دانشگاه قیمه بود...(یاد روز جهانی قیمه افتادم
)
وفتی تا خرخره خورده بودم و نفسم بالانمیومد رفتم پیشش و دستمو مشت کردم جلو دهنم گرفتم با صدای خفیف گفتم قربون دستت تسویه مارو بده بریم![]()
خلاصه از این اتاق به اون اتاق تا امضای اخر که دیگه حال ندارم داستانشو بگم رفتم و امضاهارو یکی پس از دیگری گرفتم...
مدرکمو واسه سر کارم میخواستم ...استخدام شدم...ولی چه فایده کسی که واسش این همه به اب و اتیش زدم دیگه نیست... کارم هست ولی زندگیم نیست
یه روزی بهش گفتم میخوام برم سرکار واسه رسیدن به تو دو جا هم میتونم برم![]()
به خاطر اون رفتم یه جای نزدیک ولی اون الان خیلی دوره احتمالا منم برم یه جای دور ...
خدایی جو سنگینو داشتی ![]()
خداحافظ ![]()
در ساحل زندگی قدم می زدم .همه جا دو جای پا دیدم
جای پای منو خدا.
به سختترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم
گفتم:خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟
ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.....
کوچک باش و عاشق...
که عشق میداند آیین بزرگ کردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بی کران...
زلال که باشی آسمان در تو پیداست...
تو را دوست دارم
در این باران
میخواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
شاه عالم
قاتلت داره میخنده
که سرت رو نی بلنده
یکی داره رو نیزش
یه سر کوچیک می بنده
دل خدا هم کبابه
اون سر طفل ربابه
اندر کنار مرقدت یا ثامن الحجج
کفران نعمت است گر بهشت ارزو کنم
امروز چشمم به ضریح اقا افتاد و دلم...
امشب نم نم بارون میومد باد سردی میومد و تنم هم مثل دلم میلرزید...
خیلی دلم گرفته وقتی چشمم به گنبد طلایی اقا افتاد یاد حرم اباعبدالله و کاظمین افتادم و همه لحظاتی که تو حرم اون بزرگوارا بودم از جلو چشمم گذشت ...
ایشالا اقا یه نظری به ما بکنه...
.jpg)
حالا برای لحظه ای ارام میشوم
ساعات خوش زندگانیم در حرم گذشت
امروز صبح اینجا برف میومد و هوای بسی ناجوانمردانه سرد است
ایشالا نماز مغرب و عشا دعا گوی همه دوستان هستم...

نمیدونم چه سریه بعد کربلا ناخواسته دعوت میشم ...
اول اسمم واسه حج در اومد حالا دوشنبه اسمم واسه مشهد الرضا در اومده
شاید میخوان از دلم در بیارن غم و قصه هامو...
خودشونو عشقه بابا بیخیال دنیا دو روز زندگی که ارزش غم و قصه نداره...
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت میکاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبز ترین نقطه بودن وابود
و خدا میداند بی کسی ازته دلتنگی من پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسویی بلند و نه الوده افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

بیادت یا حسین بیرق به دوشم
غم تو برده از من عقل و هوشم
دعا کن زنده باشم تا ز عشقت
که ۲۰روز دگر مشکی بپوشم

اين خونه رو چندين سال پيش بازسازي كردند البته يه عكس قديمي ازش هست دم در ورودي خونه نصب كردن
وقتي وارد خونه ميشي يه اتاق حال مانند وجود داره كه اطرافش درهايي وجود داره كه به اتاقهاي ديگه راه داره
يكي از اين اتاقها كتابخانه حضرت بوده و هنوزم توش كتابهايي نگهداري ميشه كه مال اون زمان نيست اتاقهاي امام حسين و حسن (ع) و اتاق حضرت عباس و حضرت زينب(س) اونجا قرار داره چاه حضرت و محل غسل و دفن اون حضرت هم تو همين خونه قرار داره
خونه جالبيه تمام اتاقها حجره مانند و سقفشون تقريبا شبيه گنبده...

وقتي وارد خونه ميشي توش ميگردي از اتاقها ديدن ميكني بهت ميگيرتت با خودت ميگي يعني اينجا واقعا محل زندگي اون بزرگواران بوده تا مياي به خودت بياي و باورت بشه ميبيني مسئول كاروان داره داد ميزنه مسافرا سوار اتوبوس بشن ميخوايم حركت كنيم...

مسجد كوفه تقريبا در پونزده كيلومتري نجف واقع شده و يكي از بزرگترين مساجد اسلام ميباشد.
اين مسجد اينقدر مقام ومنزلت داره كه ميگن اكثر انبياء در اين مسجد نماز خوندن و قبر مسلم بن عقيل فرستاده امام حسين(ع) و مختار ثقفي (همون فريبرز عرب نياي خودمون) تو همين مسجده
اين مسجد محل خلافت اميرالمومنين هم بوده
اين مسجد چنتا در داره يكي از اين درها به باب الثعبان يعني در اژدها معروفه ميگن زمان حضرت علي(ع)يه كه حضرت روي منبر نشسته بودن و براي اصحاب سخنراني ميكردن اژدهايي از در وارد شد اصحاب شمشير كشيدن كه اونو بكشن كه حضرت اجازه نداد اون اژدها تا پاي منبر اومد و در گوش حضرت سوالي پرسيد و جواب گرفت و از همون در هم خارج شد بعد اصحاب پرسيدن اين موجود چي بود كه حضرت فرمدوند رئيس يكي از قبايل اجنه بود كه اومد سوالي پرسيد و رفت اين معجزه و كرامت حضرت باعث شد كه اسم اون درو باب الثعبان بذارند
بگذريم كه بعد از حضرت يه عده تلاش كردند كه اين معجزه رو از خاطره مردم پاك كنن و براي چند وقت فيلي رو در نزديكي اون در بستند كه اون در به باب الفيل معروف بشه اما بعد از بازسازي با تلاش بعثه مقام معظم رهبري اسم واقعي رو اون در گذاشته شد.
اين مسجد هم مثل مسجد سهله مقامهاي زيادي داره البته جنتا بيشتر كه فكر كنم 14تاست اگر اشتياه نكنك
كشتي نوحدر اين مسجد فرود امده محل ضربت خوردن حضرت علي(ع) اينجاست
نقشه اين مسجد و ترتيب قرار گرفتن مقامها هم تو شكل پايين اومده:
اين مسجد بر خلاف مسجد سهله،بازسازي شدست و بسيار با صفا كف اين مسجدو سنگهاي سفيدي كار گذاشتن كه تو گرماي ظهر هم خنكه.
اين مسجد دوتا محراب داره يكي محراب نماز شب اميرالمومنينه و يكي محراب اصلي و محل ضربت خوردن حضرت كه جلوي اونو ضريح مانند كردند و به دو قسمت تقسيمش كردند كه محل زيارت زنان و مردان مسلمان شده و ديگه نماز تو اون محراب خونده نميشه

البته تو طرح تقسيم منبر مسجد هم تو قسمت زنونه افتاده...
تو اين مسجد هم نماز گزار مختاره نمازشو كامل بخونه يا شكسته كه اكثرا به خاطر ثوابش نمازو اونجا كامل ميخونن
سمت چپ قبله مزار مسلم و مختاره وقتي از در زيارتگاه وارد ميشي روبه روت ضريح مسلمه و سمت راستش با كمي فاصله قبر مختار ثقفي...
از فضيلت اين مساجد همين بس كه ميگن امام صادق(ع)از مدينه اين همه راه رو با چهارپاميومده تا عراق و بدون استراحت كردن وارد اين مساجد ميشده تا نمازي رو تو اين مساجد بخونه ...
خانه حضرت علي هم پشت اين مسجد سمت قبله واقع شده و قبر ميثم تمار هم با فاصله يك كيلومتري از خانه حضرت واقع شده.
یه روز تو محصولات فرهنگی با دوستم نشسته بودیم بهم گفت حج دانشجویی ثبت نام کردی
گفتم چطوری میبرن
گفت قرعه کشیه
گفتم بابا من از بچگی شانس نداشتم کلا تو این بیست واندی سال فقط یه 5 تومن تو بانک برنده شدم
گفت ضرر که نداره
گفتم باشه بابا بنویس
وقتی رفتم کربلا هم نجف هم حرم امام حسین و حضرت عباس ازشون خواستم قسمتم کنن مدینه قبرستان بقیع واسه قبر بی نشون مادرشون اشک بریزم زیر قبه امام حسین هم یکی از همین دعا هام همین بود
الان به این ایمان پیدا کردم که زیر قبه دعاها مستجابه این اولیشه منتظر بقیشون میمونم...
امروز وقتی رفتم سایت واسه جواب قرعه کشی دیدم به عنوان زائر اصلی انتخاب شدم ...
واقعا وقتی میگن حضرت عباس باب الحوائجه راست میگن اصلا انتظار نداشتم و فکرشم نمیکردم که اسمم در بیاد
حالا منتظرم بقیه دعاهامم یکی یکی پشت سر هم مستجاب بشه چون ایمان دارم که به کسایی حاجتامو گفتم که دست رد به سینه کسی نمیزنن مخصوصا که رفته باشی حرمشون و زیر قبه شون دعا کرده باشی...
یا اباعبدالله خودت مدد کن اقاجون...

مسجد سهله يكي از سه مسجد بزرگ اسلام ميباشد.
در باره اين مسجد در روايات فضيلتهاي زيادي نقل شده و مقام چند تن از انبيا هم تو اين مسجد وجود داره از جمله مقام حضرت خضر و ادريس و ابراهيم و مقام انبياء و صالحين و مقام امامان زين العابدين و صادق و صاحب الزمان و منزل حضرت ادريس هم توهمين مسجد بوده...
ترتيب قرار گرفتن مقامها در مسجد تو شكل زير اومده:

خوندن نماز تو اين مسجد و دعا كردن تو اون سفارش شده يكي از نمازهاي حاجتي كه در اين مسجد ذكر شده دو ركعت نماز بين نماز مغرب و عشا ست كه بعد از نماز هرچيزي از خدا بخواي بهت ميده كه توفيق شد و تو اين وقت عزيز ما در مسجد حضور داشتيم و دعا گوي همه دوستان بوديم...
وقتي وارد مسجد ميشي ابهت و عظمت اونجا رو حس ميكني و حس ميكني خدا تو اونجا نظر خاصي بهت داره همونجور كه تو احاديث اومده...
البته مسجد سهله در حال بازسازيه و وضعيت بسيار نامناسبي داره كف زمين خاكيه و هوا اكثرا باد ملايمي داره كه باعث ميشه خاكها به هوا برن و نفس كشيدن يه مقدار سخت بشه بگذريم از اينكه وقتي اعمال ونمازتون تموم ميشه لباستون رنگ خاكو به خودش ميگيره ولي با همه اين مشكلات و قتي وارد مسجد ميشي ديگه اينا واست اهميت نداره و خدا رو نزديك تر از هميشه احساس ميكني...

قبرحضرت هود (ع)و صالح(ع) اونجاست كه باهم يه ضريح و زيارتگاه كوچيك دارن، ايت الله قاضي هم با فاصله كمي از اين دو پيامبر دفن شده .
واقعا جاي عجيبيه قبرها شكل و شمايل خاصي ندارن و هركدوم به شكلي هستن ،بعضي از سنگ قبور بارتفاع زيادي دارند بعضي كم ارتفاع و كوچيكند بعضيا گنبد واسه خودشون درست كردند و بعضي از قبور رو تو جايي مثل سرداب زير زمين دفن كردند همه اينها با هم تركيب ميشن و شكل و شمايل به هم ريخته اي درست ميكنن به طوريكه لحساس ميكني وارد يك روستا شدي و حس ميكني كه دارن زندگي ميكنن اونجا...

وقتی خواستم واسه اولین بار برم نجف حرم امیرالمومنین واسه نماز خیلی دلم اشوب بود از در باب القبله وارد شدم چشمم به ضریح اقا افتاد ...
باورم نمیشد ضریحی که جلومه مال اول مظلوم عالمه با بهت و حیرت نگاش میکردم یکم وایستادم و زل زدم به به ضریح بعد از در ایوون طلا وارد شدم و زیارت نامه خوندم و کلی دعا و حاجت...
بعد از نماز مغرب و عشا رفتم رو به رو ایوون طلا نشستم و نگاهش میکردم واقعا شاعر راست میگه
ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد
تا نری و نبینی این شعرو درک نمیکنی ...
یه قسمت داخل ضریح قسمت پایین قبر هست که دورشو قاب گرفتنو داخلش جای بیرون اومدن دوتا انگشت از داخل قبره
میگن قدیما یه نفر به خون خواهی یکی از اقوامش که چندین سال قبلش توسط حضرت علی(ع) کشته شده بود به نجف حمله میکنه تا به قبر اقا جسارت کنه بعد اینکه مردم نجفو شکست میده وارد حرم میشه و با بی ادبی رو به روی ضریح میخواسته بی حرمتی کنه که دو تا انگشت از داخل قبر میاد بیرون و اون ملعونو به نصف میکنه و جنازش تبدیل به سنگ میشه و تا مدتها بیرون حرم بوده و کبوترهای حرم ایشونو مورد عنایت قرار میدادند تا اینکه یه شب افراد قبیلش واسه اینکه بیشتر از این ابرو ریزی نشه میان و میبرنش...
شاید به نظرتون داستان و افسانه باشه ولی وقتی بری و حرمو ببینی و سنگینی فضا رو تو اونجا حس کنی این قصه یه چیز عادی مثل پلک زدن واست میشه...
وقتی اون قسمتو دیدم دلم بدجوری گرفت با خودم میگفتم یا امیرالمومنین بعد چندین سال یکی اومد به قبرتون جسارت کنه اینجوری جوابشو دادید چطور تحمل کردید جلوی چشمتون اون نامردا به حضرت زهرا(س)....
ادم غریبی و مظلومی رو اونجا درک میکنه سه روز نجف بودیم تمام نمازارو اونجا خوندم ولی هنوزم تو بهت بودم و قتی به خودم اومدم دیدم روز سوم شده و باید خداحافظی کنم و زیارت وداع رو بخونم اگه بدونید چقدر سخته دل کندن...
ایشالا فردا این موقع نجف هستیم...
تموم حرفایی که اینجا تو وبم میزدم و به اون بزرگوارا می گفتم فردا مستقیما به خودشون میگم اونم جلو ایوون طلا و رو به رو ضریح اقا...
ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد
ای ادما دنیا و هرچی تو دنیاست همه مال شما دنیای ما دیوونه ها کربلاست همه چیز اونجاست .دنیا و اخرت...
میرم ولی با دلی پر عقده از زندگی و خسته از همه ادماش و رفتاراشون خسته از رفتارای خودم و اعمالم...
میگن تحت قبه امام حسین(ع) دعاها مستجابه...
میگن اول برید حرم حضرت عباس(ع) که باب الحسینه...
تل زینبیه...علقمه...قتلگاه...
همه اینارو تو قصه ها و روضه ها شنیدیم ولی وقتی از نزدیک همه اون جاهایی روکه شنیدیو ببینی یه حس دیگس یه شور و حال خاصی داره...
وقتی میری جایی که جا قدمهای اربابو سقاشه نباید پا راه بری باید خاک اونجارو سرمه چشمات کنی حالا چه برسه به اینکه خون خدا هم اونجا روی زمین ریخته شده باشه...
شنیدم کاظمینو خیلی با صفا درست کردن حرم پدر امام رضا(ع) هم مثل مشهد میگن با صفاست...
ولی سامرا حرم امام دهم و یازدهم و مادر و عمه امام زمان اونجاست ولی یه خرابست میگن قبرشون مثل قدیما چوبیه گنبد و بارگاهی ندارن...
دیگه ته ته همه خواسته ها و حوائج همونجاست اگه از اونجا برگشتی و حاجت نگرفتی برو ببین چه گناهی کردی که این بزرگوارا هم نگاهت نکردن(با خودم هستما به کسی بر نخوره)...
من که هرموقع واسه کاری از خونه میرم بیرون تا برگردم احساس میکنم حال و هوی شهرمون خیلی خیلی سنگینه ...
وقتی برمیگردم خونه انگار خستگی یک سال تو وجودمه . از اوضاع حجابمون از مزاحمتهای خیابونیمون از رعایت نکردن مقررات راهنمایی و رانندگیمون از دزدیهایی که میشه از اتفاقاتی که تو صفحه حوادث میخونیم از همه گناهامون...
انگار مردم این شهر فراموش کردن که حساب و کتاب و سوال و جوابی هم هست همینجوری هرکاری که دوست داریم میکنیم و بعضی وقتها هم میگیم گناهش با من تو چه کارداری...
دیگه کم کم داره عکس شهدایی که اسایش امروزمونو مدیون اوناییم از شهرمون پاک میشه و جاش تبلیغات سیم ظرف شویی و بخار شور و جارو برقی و فیلم و هزارتا چیز دیگه میاد...
دیگه هیچ چیز واسمون مهم نیست فقط خودمون و رسیدن به هدفهامون واسمون مهمه حتی اگه بقیه واسه هدف ما زیر دست و پا له بشن...
شهر ما شده شهر گناه جوریکه وقتی میری بیرون سنگینی گناه دیگرانو تو هوا حس میکنی احساس میکنم گناه دیگران هم به کوله بار من اضافه شده ...
همش وقتی میام بیرونو برمیگردم بی اختیار و بی دلیل دلم میگیره و خسته میشم اخه شهر ما شده شهر گناه و ما فقط نگاهش میکنیم...
یا صاحب الزمان(عج) اقاجان شما چی میکشید از دست ما...
دعا کن ادم بشیم...
کربلا که رفتی خواهی دید نه انچنان سهل است که میپنداشتی...
بله بالخره داره لحظه دیدار نزدیک میشه نمیدونم اول کجا برم حرم امام حسین(ع)یا حضرت عباس(ع)...
البته میگن حضرت عباس(ع) باب الحسینه یعنی اول باید بریم اونجا نمیدونم میرسم به اونجا یا نه اگه رسیدم چی بگم و چی بخوام اصلا میتونم درخواستی داشته باشم یانه
یا من لعجابت التی تحت قبة یعنی ای کسیکه دعاها زیر کنبد شما عجابت میشه حرم امام حسین(ع) رو میگه میگن اونجا که رفتی حاجت دنیایی نخواه از اقا ولی حضرت عباس(ع) باب الحوائجه هرچی بخوای میده نه نمیگه ...
این همه خوندیم و شنیدیم در باره کربلا ولی هربار که میشنوی بازم واست تازگی داره بعد هزار و اندی سال هنوزم وقتی میریم مجلسه روضه و روضه میخونن واسمون هی میگیم یعنی میشه ایندفعه اب بهشون بدن میشه ایندفعه...
حرم امیرالمونین ...
ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد...
فقط این شعرارو شنیدیم و باهاش زندگی کردیم حالا فکر کن وقتی از نزدیک ببینی اونجاهایی رو که تو رویاهات بود اون موقع چه حسی میتونیم داشته باشیم...
اقاجان ارزوم اینه اینقدر زنده بمونم که بتونم حرمتو ببینم و بشینم و باهات درددل کنم بعدش هرچی شما بخواید میل و رقبتی به این دنیا و زندگیش ندارم...
حرفو حدیث تموم میشه
بازم میاد روی لبا
هیچکی فلانی نمیشه
یه روز میاد ای ادما
از صحنه هاتون پاک میشم
یه روز میاد که پیشتون
بهشت زهرا(س)خاک میشم
یه روز میاد منم میرم
یه عکس میمونه یک پلاک
یه جای خالی تو د لا
یه سنگ قبر یه تیکه خاک
یه روزی دور من بودن
این کیه نوکر اقا
یه روزی منکرم شدن
این کیه کافر به خدا
اما بدونید ادما
از کسی من دم نزدم
تو صحبتام حرفی به جز
عشق خدایم نزدم
اما بدونید ادما
با سینه پر اتیشم
میرم به پیش فاطمه(س)
مهمون اربابم میشم
چیزی نمیخوام از شما
حرف با خدا کار منه
اگه همه برید چه غم
اخه حسین(ع) یار منه...
بگذریم بعد اینکه خدا خواستو پسر دایی رو دیدیم و سوارش کردیم گفتیم یه چرخی هم تو تهران بزنیم اخه هر موقع میرم شمال بنده خدا واسم کم نمیذاره
گفتم کجا بریم
گفت هرجا که تو بگی
گفتم بریم امام زاده صالح تجریش
از خیابون ولی عصر داشتیم میرفتیم بالا که دیدم بنده خدا پشت موتور داره مثل بید میلرزه
گفتم فکر کردی اینجا هم اب و هوا معتدل خزریه که با استین کوتاه نصف شبی نشستی پشت موتور
تارسیدیم امام زاده بنده خدا قندیل بسته بود...
بعد زیارت گفتم تا اینجا که اومدیم بیا بریم دربند
گفت کجاست دوره
گفتم نه بابا نزدیکه
گفت هواش چجوریه سرده![]()
گفتم نه بابا توپ توپه
تو راه که میرفتیم حاج واج مونده بودو به ماشینها و خونه ها نگاه میکرد
وقتی رسیدیم دربند دیدم یخش وا نشده نمیتونه پیاده بشه
سریع تا جنازش رو دستمون نمونه برگشتم خونه گذاشتمش رو اجاق تا یخش واشه....![]()
فردا که خانومشو دید بهش گفت:دیشب رفتیم جایی اگه اونا دارن تو این دنیا زندگی میکنن ماداریم غلط اضافی میکنیم....![]()
آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسه
هيچ تا حالا شنيدي
تانکا بشن قناصه؟
ميدوني بهضي وقتا
تانکا قناصه بودن
تا سري رو مي ديدن
اون سر و مي پپروندن
سه راه شهادت کجاست؟
ميدو ني دوشکا چيه؟
ميدوني تانک يعني چي؟
يا آر.پي. جي زن کيه؟
آر.پي.جي زن بلند شد
"وما رَميتَ " رو خوند
تانک اونو زودتر زد
يه جفت پوتين ازش موند
يه بچه بسيجي
اونور ميدونه مين
زير شنيهاي تانک
له شده بود رو زمين
خودم تو ديده باني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو مي ديدم
تو گودي قتلگاه
آر.پي.جي تو سرش خورد
سرش که از تن پريد
خودم ديديم چند قدم
بدون سر مي دويد
هيچ مي دوني يه گردان
که اسمش الحديده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپديده
اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي، قبوله
ديدم که يک بسيجي
نلرزيد اصلا پاهاش
جلو گلوله وايساد
زل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومد و
از دو چشم مردونه
گذشت و يک بوسه زد
بوسه اي عاشقونه
عاشقي يعني اينکه
چشمهايي که تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چِندش مياره امروز
اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
به جاي مردم، خدا
مشتري چشاشه
عرض نموديم: امكان اين عمليات واسه ماهم وجود داره
فرمودند:بله چي ميخواي؟
گفتم:يه چار واحد طرح2 ميخوام يه چار واحد جبر خطي يه سه واحدم تجزيه اوردم پس بدم حساب ما چقدر شد؟
گفتند :جبر شده سه واحد استاد نيسي هم ارائه دادند..................
اول خواستم دو دستي بكوبم تو سرم ديدم نميشه كيف دستمه ابتدا كيفو گذاشتم پايين بعدش دستمو به انداه كافي بردم بالا بعدشم كوبوندم تو نيم كره شمالي سرم
بابا من فقط سه بار جبرو افتادم ....
البته بماند كلا نفس راه اندازي اين وب و اسمش ،درس رياضي عمومي يك بوده كه وقتي براي بار سوم با نامبرده برداشتم پاسم كرد ...
ديروز مشرف شديم خدمت استاد نيسي ...
فرمودندا:ارشد قبول شدي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم نه استاد يه سي چهل شصت واحد بيشتر نموده اونم خدا بزرگه حله ايشالا
گفت :اين طرفا
گفتم :اومدم خدمت برسم بگم جبرو اين ترم با شما دارم...
وقتي اينو گفتم احساس كردم يه بغضي ته گلوشو گرفته به حالت تضرع و نابه به خدا ميگه كجاي زندگيم اشتباه كردم كه دوباره اين دانشجو با هوش سرشارش با من درس داره...
امروز اومدم ببينم اين درسو بهم ميدن يا اينكه بايد برم يه دانشگاه ديگه مهمان بشمو چنتا استاد اونجارو هم سكته بدم برگردم.....
شعر بچه های گردان کمیل:
باید گذشتن از دنیا به اسانی
باید محیا شد از بهر قربانی
با چهره ی خونین سوی حسین(ع)رفتن
زیبا بود زین سان معراج انسانی
فقط دوست دارم قیافه همتونو موقع خوندن اون ببینم![]()
![]()
خلاصه قبری قیامتی سوالی جوابی هم اون دنیا هست دیگه ایشالا وعده ما همونجا ببینم اونجا هم همینجور قیافه حق به جانب میگیرید وهمین حرفارو میتونید اونجا هم بزنید من منتظر اون موقع هستم این خط اینم نشون به اونجا میرسیم حلالتون نمیکنم ببینم میتونید جواب این حرفا و تهمتارو بدید یانه...
دیشب اصلا خوابم نمیبرد با خودم گفتم من که همه چیزارو میدونم خوابم نمیبره اون بنده خدایی که کار و زندگیشو ول کرده و نشسته پای درد دل من و همش نظر خصوصی میذاره و به قول خودش اصلا هم براش مهم نیست که کی رو دارم میگم، شبا خوابش میبره یا نه؟؟؟؟ ( البته بهتر بود می گفتم بنده های خدا)
خلاصه گفتم اون طفلی ها ام گناه دارن بذار یه شبم اونا سرشونو راحت زمین بذارن. خدا رو خوش نمیاد بالاخره دست خودشون که نیست کنجکاوی تو زندگی مردم تو وجودشونه.
به چشم خیلیا من دیگه ادم عادی نیستم اشتباه زیاد داشتم داداش خدای ما هم بزرگه بعضیا میان و میگن خدا هم کمکت نمیکنه مگه خدا فقط مال شما ادم خوباست ما ادم بدا دل نداریم؟
ای خدا مگه هرکسی که یکبار اینجوری بشه دیگه حق زندگی کردن نداره خودت گفتی ما به احوال همه اگاهیم حتی یه سنگ کوچیک ته دریا
خودت میدونی تو دل من چیه و چی میگذره نخواستم با ابروی کسی بازی کنم و نه اینکه کسیو به بازی بگیرم ولی خیلیا میان تهمت میزننو میرن امروز همه به اسم اشنا میان داخل و مثل غریبه ها نظر میدن ومیرن...
همین شد که امروز صبح دوباره بلند شدمو یه راست اومدم تو سایت دانشکده که اینا رو بنویسم:
ببینید اینجا رو برای درد دلم ساختم. شاید شما تو دلتون تا حالا درد نداشتید و نمی تونید بفهمید که من چی میگم!!!! اما بذارید خیالتونو راحت کنم. اره درست فکر می کنید همونیه که شما تو ذهنتونه اما ای کاش همه چیزای دیگه ای که تو دلم بود رو هم می دونستید و این جوری یه طرفه به قاضی نمی رفتید . منم از سر زدن اون شخص به وبلاگم نترسونید شاید خیلی از قسمت هاش ساختگی بود ولی جاهای زیادیشم واقعی بود. اگرم بیاد سراغمو بگه که چرا این داستان های الکی رو نوشتی خودم می دونم که چی جوابشو بدم شما ذهنتونو بیشتر از این در گیر مسائل من نکنید راضی نیستم به خدا که انقده به زحمت بیفتید.![]()
از این به بعد هم چیزهایی رو که دوس دارم برام اتفاق بیفته رو نمی نویسم که مشغله ذهنی دوستان کم بشه. بقیه چیز ها رو هم می سپارم به همون خدایی که تا حالا همه چیزو بهش سپرده بودم.
اصلا اگه دوست دارید هیچی دیگه نمینویسم تو رو خدا تعارف نکنیدا . منزل خودتونه............
عیبی نداره ما ادم بدا هم خدایی داریم جوابتونو حواله میدم به خودش
ای خدا من کجا می تونم هر چی تو دلمه رو بیرون بریزم که کسی کاری به کارم نداشته باشه. ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا........
تا اینکه رفت اموزشو لیستو تصحیح کردن اگه نمیگفتم شنبه هفته بعد هی کارت میکشیدید دستگاه سوت میکشید چون تعداد هم بالا بودشاید کار به فش و فش کاری میرسید....
تشکرات صمیمانه همه رو از همین مکان پذیرا هستم خلاصه ما تمام وجودمون مایه خیر و برکته
![]()
دیگه دانشکده غیر قابل تحمل شده اخه وقتی نیستی هیچ امیدی ندارم واسه اینکه تو حیاط بشینم یا اینکه برم نماز خونه یا سر کلاس حاضر شم !!!
من کلاسای خودمو نمیرفتم ولی کلاسایی که تو داشتیو میومدم تا اخر مینشستم بعضی وقتا زودتر میرفتم سر کلاسو منتظر میموندم بیای ولی بعضی وقتا هم نمیومدیو من بد بختم که تا وسطای کلاس نشسته بودم و منتظرت نمیشد که بیام بیرون مجبور میشدم تا ته کلاس بشینم![]()
بعضی وقتا میخواستم فکر میکردم رفتی میخواستم برم خونه ولی یه حسی میگفت :نه هنوز نرفته و هست
یکم مینشستم میدیدم بله چای وشکلات به دست داره میره یه جا بشینه...![]()
خالاصه عالمی داشتیم واسه خودمون دلم اساسی تنگ شده واسه یه لحظه دیدنت معلوم نیست چقدر باید منتظر بمونم تا بتونم یه بار دیگه ببینمت اصلا میبینمت یانه...!!!
نمیدونم چی بگم هنگ کردم![]()
راستی یادته چقدر سر کلاس حل تمرین رانی میخوردیم...باورت میشه دیگه بعد اون قضایا رانی نخوردم وقتی میبینمش کلی خاطره واسم زنده میشه...
وقتی اون روزا یادم میاد یه لبخند رو لبم میاد مثل همین الان که مینویسم...
دوست دارم بازم یه واقعیشو بدم بهش
حیف............
چیزی که مهمه اینه که هنوزم دوسش دارم همین![]()